دیزالو نمیدونم چرا اسم وبلاگم رو دیزالو گزاشتم. نمی دونم چرا با شنیدن دیزالو اشک تو چشام جمع میشه و گریم می گیره. نمیدونم چرا دیزالو رو که میشنوم آهی از درون وجوم می کشم و دلم میگیره. نمی دونم چرا دیزالو یاد آور تمام خاطرات گذشتمه. نمیدونم چرا بین تمامی وایپ های مونتاژی دیزالو رو انتخاب کردم. نمیدونم ... نمیدونم ... هیچچی نمیدونم. شاید به این خاطر باشه که هیچ وقت نتونستم دیزالو رو درک کنم. شاید به این خاطر باشه که هیچ وقت نتونستم مزشو بچشم. شاید به این خاطر باشه که دیزالو برام به یه آرزو تبدیل شده. شایدم به این خاطر باشه که هیچ وقت نداشتمش. آخه ... آخه ... تو تدوین زندگیم همیشه پلان های سرنوشتم، کات خوردن و هیچ وقت بهم دیزالو نشده ... نمی دونم کی مقصره؟ من یا اون؟ شاید هم تدوینگر ...
mitralco@yahoo.com