دلتنگ سرزمینی هستم که وجود ندارد
زیرا از خواستن هر آنچه که وجود دارد خسته ام
ماه با کلام نقره ای اش
قصه سرزمینی را می گوید که وجود ندارد
سرزمینی که در آنجا
همه آرزوهایمان برآورده می شود
سرزمینی که در آنجا
پیشانی افروخته مان در شبنم برگان درختان خنک می شود
. . . . . . . .
حال که می اندیشم
زندگی من سرابی بیش نبود
اما اکنون راهی یافته ام
برای رسیدن به سرزمینی که وجود ندارد
در سرزمینی که وجود ندارد
دلداده ام تاجی درخشان بر سر دارد
دلداده ام چه کسی است؟
نامش چیست؟
. . . . . . . .
سقف آسمان بالا و بالاتر می رود
کودکی در مه بی انتها غرق می شود
و جوابم را نمی داند
فرزند آدمی اما تشنه دانایی است
بازوانش را فراتر از آسمان دراز می کند
جوابی می آید
من آنم که تو دوستش داری
و همیشه دوستش خواهی داشت
به یاد عزیزی که مرا دوباره با صفحات وب آشتی داد |