|

آنگاه که کارگردان زندگی گفت صدا، دوربین، حرکت زندگی آغاز نمودم...
گریستن اولین چیزی بود که خود آموخته بودم...
کم کم که بزرگ شدم آموختن را پیشه خود ساختم...
آنگاه که تا ده می توانستم بشمارم، فکر می کردم، هیچ چیز بیشتر از ده نیست...
ولی وقتی که بزرگ شدم دیدم که دنیا بزرگتر از اونیه که فکرشو بکنی...
غمای دنیا به حدیه که نمیشه زیر بارش دوام آورد...
ولی یادمون دادن که باید صبور بود، فقط نگریست و هیچ نگفت...
ولی نتوانستم، نشستم مثل بچگیا زار زار گریه کردم...
کارگردان عصبانی شد و کات داد و از اونوقت دیگه هیچ وقت آرزو نکردم که بازیگر بشم. |