- خب ...
- خب که چی؟ شیری یا روباه؟
- کدوم بهتره؟
- یعنی تو نمی دونی؟
- نه؟ فکر کنم روباه.
- روباه؟ نه نه نه ... اشتباه نکن، شیر.
- بگذریم که کدوم بهتره. شاید هردو ... شایدم هیچکدوم.
از دیالوگ ها که بگذریم، قرار بود بعد دسترسی به اینترنت، یه سفرنامه کامل از شهر زیبای اصفهان براتون بنویسم. ولی بعد آخرین روز جشنواره دیگه حال و حوصله شو از دست دادم ... البته نه تنها من، بلکه تمام بچه های دور برم که باهم رفته بودیم یا حتی بچه هایی که اونجا آشنا شده بودیم ...
پس از سه روز، نشستن روی صندلی و دیدن آثار ارسالی که گاهی شیرین و گاهی طاقت فرسا بود زیرا مابین کارها، مستند هایی عربی زبان و بدون زیرنویس که گاهی از سی دقیقه هم تجاوز می کرد سالن را برای دیدن آثار سه دقیقه ای که بعد آن در لیست گنجانده شده بود خالی خالی می کرد. ولی من سعی کردم تمامی کارها را یک به یک ببینم و نظر خودم را در مورد آن در دفتر چه ای برای خودم بنویسم.
ولی در عصر روز سوم همگی بچه ها مخشان سوت می کشید. شاید شاید نه برای انتخاب نشدن آثار خودشان. بلکه برای انتخاب آثاری که هیچکس برای آن درصدی شانس هم قائل نبودند. و دلیل دومش داوری تمامی آثار ارسالی از قبیل فیلم کوتاه، مستند، پویانمایی و نماهنگ در یک بخش بود. هنوز هم برای من جای سوال است آیا می توان مستندی را با یک پویانمایی یا نماهنگی را با یک فیلم کوتاه مقایسه کرد؟
حالا هم نمی دانم شیرم یا روباه؟ احساس می کنم هیچکدوم!
+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 16:5  توسط سعید
|
خیلی وقته اتفاقی نیافتاده. خیلی دل گرفته اي. کار و کار و کار... فقط کار. مثل اینکه قرار نیست هيچ وقت حتي با تاویل سال، تغییری تو زندگیت اتفاق بیافته.
حال و هوای گردش و تفریح، حتی سفر به یه جای نزدیک برون شهری دیوونت کرده. نه عید، نه تعطیلی آخر هفته و تعطيلي هاي مناسبتی، تو هیچ کدوم بیکار نیستی. همه جا سر میز تدویني، تو اداره یا تو خونه. گاهی اوقات هم ساختمون پخش برنامه زنده داری. گاهي اوقات به خاطر مرخصی بعضی همکاران از صبح تا شب شیفت پخشی. شبام که به خونه می رسی، پدر و مادر و خواهرات انتظار دارن کمی باهاشون بشینی و ببیننت. در ضمن دو کلام هم حرف حسابی باهات دارن. حرف حسابی هم که معنایی جز حرف ازدواج کردن و سر و سامون گرفتن، نیست.باید یه ساعتی بشینی و به حرفاشون بله بگی و متقاعدشون کنی که هنوز وقتش نیست هنوز بايد کمی صبر کنن.
ساعت دوازده که میشه کم کم پا میشی و به میری تو اتاق خودت و روی تخت دراز میکشی بالا رو که نیگا بکنی، چشت میافته به گیتار زبون بسته ی بالای کمد، که طولیان سال انتظار میکشه حتی واسه یک بارم که شده برش داری و اکوردی بگیری و دوتا دینگ دانگ را بندازی.
ولی یه کم که فکر می کنی، با این سر و صدای شبانه که قراره راه بندازی، پشیمون میشی که شب رو تو حیاط بخوابی. یه هدفون پیدا می کنی و میری سر ارگ. گل پامچال، گل ارکیده، الهه ناز حتی lovs Story که دوسش داری؛ میبینی برات تکرای شدن. هرکدومشو اونقدر نواختی که حتی انگشتار از این تکراری بودن احساس خستگی می کنن.
حوصلت که سر رفت، مجبوری ببندیش و پاشی بری یه جور دیگه به این درد بلا درمونت مرحم بزاری. ترانه های کامپیوترهم، هرچند کل هاردت رو گرفته... یا دوسشون نداری و تنها نگه داشتنشون برات جنبه کاری داره یا بازم اونقدر شنيدي که برات حس تکرار هزارمين بار رو ميده. ترانه های چاووشی رو هم که با شنیدن اول ترانه می تونی تا آخر از حفظ بخونیش.
چاری ای نیست جز اینکه لپ تاپ رو برداری و بری روی تخت دراز بکشی و از زیر تخت بگردی و از بین سی دی ها و دی وی دی ها یه فیلم تازه واسه دیدن پیدا کنی. با ترس از اینکه پس از دیدن فیلم تازه دو هزاریت بیافته که این فیلم رو قبلا دیده بودي و حالت گرفته تر از قبل بشه. از نو شروع می کنی به گشتن فیلمی که اسمش برات نا آشناتر باشه.
پس از پیدا کردن میندازیش تو دی وی دی رم و play رو میزنی با این احساس که هنوز سینما زده ای، هنوز فیلمی رو می خوای نیگا کنی که پره از عشق و عاشقی های الکی یا جلوه های ویژه ی تصویری هالیوودی يا حرفای گنده مونده بالیوودی که قراره تو ذهنت تق و لق بزنه و یا از بس حرفی برای گفتن نداشته باشه که تا آخر خفه خون بگیره.
ولی فیلم که تموم میشه یه حس دیگه داري...حسی بهت میگه که تو این دنیای به این بزرگی، شکل ظاهری و فيزيكي اشياء نيست كه مهم باشه. اين جنسيت نيست كه حرف اول رو ميزنه و تازه از همه مهمتر تو اين دنيا يكي هست يا بوده كه مدت ها قبل به اين درد بي درمون دچار شده.
+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 22:9  توسط سعید
|

یادمان باشد که زیبایی ها را هرچند كوچك، دوست بداريم حتی در میان زشتی های بزرگ.
یادمان باشد که دیگران را دوست بداريم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهيم باشند.
یادمان باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگريم، که اگر ما با خویشتن آشتی نکنيم هیچ شخصی نمی تواند ما را با خود آشتی دهد.
یادمان باشد که با خودمان مهربان باشيم چون مهرباني زمينه هر دوستيست.
سال نوتون مبارک.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 21:43  توسط سعید
|
دلتنگ سرزمینی هستم که وجود ندارد
زیرا از خواستن هر آنچه که وجود دارد خسته ام
ماه با کلام نقره ای اش
قصه سرزمینی را می گوید که وجود ندارد
سرزمینی که در آنجا
همه آرزوهایمان برآورده می شود
سرزمینی که در آنجا
پیشانی افروخته مان در شبنم برگان درختان خنک می شود
. . . . . . . .
حال که می اندیشم
زندگی من سرابی بیش نبود
اما اکنون راهی یافته ام
برای رسیدن به سرزمینی که وجود ندارد
در سرزمینی که وجود ندارد
دلداده ام تاجی درخشان بر سر دارد
دلداده ام چه کسی است؟
نامش چیست؟
. . . . . . . .
سقف آسمان بالا و بالاتر می رود
کودکی در مه بی انتها غرق می شود
و جوابم را نمی داند
فرزند آدمی اما تشنه دانایی است
بازوانش را فراتر از آسمان دراز می کند
جوابی می آید
من آنم که تو دوستش داری
و همیشه دوستش خواهی داشت
به یاد عزیزی که مرا دوباره با صفحات وب آشتی داد
+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 13:0  توسط سعید
|

آنگاه که کارگردان زندگی گفت صدا، دوربین، حرکت زندگی آغاز نمودم...
گریستن اولین چیزی بود که خود آموخته بودم...
کم کم که بزرگ شدم آموختن را پیشه خود ساختم...
آنگاه که تا ده می توانستم بشمارم، فکر می کردم، هیچ چیز بیشتر از ده نیست...
ولی وقتی که بزرگ شدم دیدم که دنیا بزرگتر از اونیه که فکرشو بکنی...
غمای دنیا به حدیه که نمیشه زیر بارش دوام آورد...
ولی یادمون دادن که باید صبور بود، فقط نگریست و هیچ نگفت...
ولی نتوانستم، نشستم مثل بچگیا زار زار گریه کردم...
کارگردان عصبانی شد و کات داد و از اونوقت دیگه هیچ وقت آرزو نکردم که بازیگر بشم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 18:34  توسط سعید
|